اهداف گفتاردرمانی در تغذیه
گفتاردرمانی در حوزه تغذیه و بلع، شاخهای تخصصی از علم گفتاردرمانی است که بر بررسی، تشخیص و درمان مشکلاتی تمرکز دارد که در اثر اختلال در عملکرد دهان، زبان، فک، حنجره و ساختارهای حسی–حرکتی مرتبط با خوردن و بلع رخ میدهد. هدف اصلی این حوزه، نهتنها توانایی فرد در غذا خوردن، بلکه ایمنی تغذیه، لذت از خوردن، و حفظ سلامت جسمی و روانی است. گاهی مشکلات و اختلالات تغذیه ای از بدو تولد و در پی ناهنجاریهای عصبی یا ساختاری بروز میکنند، و گاه در اثر آسیبهای مغزی، سکته یا بیماریهای تحلیلبرنده عصبی ایجاد میشوند. گفتاردرمانگر در این میان نقش پل میان سیستم عصبی، مهارتهای حرکتی دهان و تجربه حسی مسیر بلع را ایفا میکند.
اهداف گفتاردرمانی در تغذیه را میتوان در سه سطح اصلی خلاصه کرد: ایمنسازی بلع، بهبود کارایی تغذیه، و افزایش کیفیت تجربه خوردن. ایمنسازی بلع به معنای پیشگیری از ورود مواد غذایی یا مایعات به مسیر تنفسی است که میتواند باعث خفگی یا ذاتالریه ناشی از آسپیره شود. گفتاردرمانگر با ارزیابی دقیق فازهای بلع (دهانی، حلقی و مری) تلاش میکند مکان دقیق اختلال را شناسایی کرده و تمرینهایی ارائه دهد که هماهنگی عضلات زبان، فک، نرمکام، حنجره و دیواره حلق را بازآموزی کنند. تمرینهایی مانند Mendelsohn maneuver، supraglottic swallow یا تمرینات مقاومتدهی دهانی با ابزارهای فیزیولوژیک، در تقویت این عملکردها مؤثرند.
در سطح کارایی تغذیه، هدف آن است که فرد بتواند با کمترین تلاش، بیشترین بازده را از فرآیند خوردن بگیرد. بسیاری از بیماران (بهویژه در سکته مغزی و بیماری پارکینسون) دچار خستگی زودهنگام به هنگام خوردن میشوند و زمان وعدههای غذاییشان بسیار طولانی است. گفتاردرمانگر در اینجا با اصلاح وضعیت بدن، انتخاب بافت مناسب غذا (غلیظ یا نرم)، آموزش سرعت خوردن، و استفاده از محرکهای دمایی–حسی (مثلاً تحریک سرد با یخ یا استفاده از مزههای ترش) به افزایش سرعت واکنش بلع و کاهش خستگی کمک میکند.
در حوزه کودکان، اهداف گفتاردرمانی در تغذیه اغلب در راستای تکمیل رشد حرکتی–حسی و پذیرش تغذیه دهانی است. کودکانی که سابقه تغذیه لولهای دارند یا به علل عصبی، عضلانی یا حسی از استفاده دهان خود اجتناب میکنند، باید تدریجاً به تجربههای لذتبخش دهانی بازگردانده شوند. گفتاردرمانگر با استفاده از درمانهای حساسسازی دهانی (Oral Desensitization Therapy) و بازیهای تغذیهای تدریجی، ترس کودک از بافتها، بوها و مزهها را کاهش میدهد. در این مسیر، همکاری نزدیک خانواده برای ایجاد محیطی مثبت و بدون فشار حیاتی است.
از سوی دیگر، بخشی از اهداف گفتاردرمانی به تنظیم کنترل پوسچر، تنفس و هماهنگی حرکتی در حین تغذیه مربوط میشود. برای مثال، کودکانی که دچار ضعف عضلات گردن یا تنه هستند، هنگام نوشیدن مایعات ممکن است چانه را بهدرستی نگه ندارند و این وضعیت منجر به آسپیره شود. درمانگر با تنظیم زاویه نشستن (حدود ۹۰ درجه در ناحیه لگن، ۳۰ درجه خمیدگی کنترلشده سر به پایین) و اصلاح تکنیک تنفس–بلع، خطر را کاهش میدهد.
در بیماران نورولوژیک بزرگسال، هدف علاوه بر بازگرداندن ایمنی، بهبود استقلال عملکردی در تغذیه است. گفتاردرمانگر میکوشد دوباره ارتباط میان حواس دهانی (حس لمس، طعم و فشار) و فرمانهای حرکتی مغز را تقویت کند تا بیمار بتواند بدون وابستگی به مراقب غذا بخورد. این مسئله بهویژه در بازتوانی پس از سکته مغزی یا آسیب مغزی اکتسابی اهمیت دارد؛ زیرا تغذیه مستقل، نشانهای از هویت و کرامت فردی بیمار است.
در نهایت، اهداف گفتاردرمانی در تغذیه تنها به سطح فیزیکی محدود نیستند؛ بعد روانی و اجتماعی نقش محوری دارد. گفتاردرمانگر با کاهش اضطراب هنگام خوردن، اصلاح تصویر ذهنی بیمار از بدن و بازگرداندن حس کنترل بر فرآیند تغذیه، به بازسازی رابطه مثبت فرد با خوردن کمک میکند. وعدههای غذایی به تجربهای اجتماعی و احساسی تبدیل میشود که مشارکت، لذت و احساس ارزشمندی را بازمیگرداند.
به طور خلاصه، گفتاردرمانی اختلالات تغذیه ای، فرآیندی جامع است که از درمان عضلات و عصبها فراتر میرود و به تنظیم دوبارهی رابطه میان بدن، ذهن و عمل زندگی یعنی خوردن میانجامد.
اهمیت تشخیص زودهنگام و درمان سریع
تشخیص زودهنگام و درمان سریع یکی از مؤثرترین اصول در تمام شاخههای پزشکی و توانبخشی است؛ اصلی که تفاوت میان بازگشت کامل عملکرد و بروز ناتوانی طولانیمدت را رقم میزند. هنگامیکه بیماری یا اختلالی در مراحل اولیه شناسایی میشود، بدن و سیستم عصبی هنوز فرصت انطباق، جبران و بازسازی را دارند، در حالیکه تأخیر در تشخیص میتواند زنجیرهای از تغییرات جبراننشده را فعال کند که بازگرداندن آنها دشوار یا حتی غیرممکن است. بهطور خاص در علوم عصبی، دیر تشخیص دادن به معنای از دست دادن «پنجره پلاستیسیته»، یعنی همان دورهای است که مغز و بدن بیشترین آمادگی را برای یادگیری مجدد و بازیابی دارند.
اهمیت این موضوع را میتوان از دو منظر جسمانی و روانی بررسی کرد. از منظر جسمانی، بسیاری از بیماریها در مراحل اولیه بدون علائم بارز ظاهر میشوند، اما همین مراحل خاموش زمانی حیاتی برای مداخله بهموقع هستند. سرطانها، بیماریهای متابولیک، اختلالات رشد و حتی مشکلات گفتاری یا حرکتی، در صورت تشخیص در همان مراحل نخست، با درمانهای کمتر تهاجمی و هزینههای پایینتر قابل کنترلاند. مثال روشن در سکته مغزی است؛ اگر در چند ساعت اول جریان خون مغز با درمانهای دارویی یا مداخله مکانیکی بازگردانده شود، احتمال فلج دائمی یا اختلال گفتار تا چندین برابر کاهش مییابد. در مقابل، هر دقیقه تأخیر به معنای از دست رفتن میلیونها نورون فعال است.
اما زودتشخیصی تنها به معنای شناسایی بیماری نیست، بلکه شناخت زودهنگام نشانههای هشداردهنده است. در حوزههای گفتاردرمانی و کاردرمانی، تبدیل یک مشاهده ساده والدین—مانند تأخیر در گفتار، مشکل در جویدن یا تفکیک رنگها—میتواند آغازگر مداخلهای باشد که مسیر رشد کودک را تغییر دهد. مغز انسان بهویژه در پنج سال نخست، انعطافپذیری بالایی دارد و میتواند از مسیرهای عصبی جایگزین برای جبران نقایص استفاده کند. اگر درمانگر در همین سنین وارد عمل شود، با تمرینات هدفمند و تحریکهای حسی–حرکتی، فرصت ایجاد شبکههای عصبی تازه فراهم میشود. در مقابل، تأخیر در شروع درمان ممکن است باعث تثبیت الگوهای نادرست یا کاهش برانگیختگی سیستم عصبی شود.
از منظر روانی و اجتماعی نیز، تشخیص زودهنگام میتواند از بار روانی سنگینی که خانوادهها و بیماران متحمل میشوند، جلوگیری کند. اطمینان از ماهیت مشکل و آگاهی از مسیر درمان، اضطراب ناشی از سردرگمی را کاهش میدهد. خانوادههایی که دیر متوجه اختلال فرزندشان میشوند، غالباً احساس گناه، خشم یا درماندگی تجربه میکنند؛ در حالیکه تشخیص سریع، فرصت تصمیمگیری آگاهانه و برنامهریزی درست را فراهم میسازد. علاوه بر این، مداخله زودهنگام سبب میشود فرد دچار عقبماندگی عملکردی نسبت به همسالان نشود و در مسیر رشد طبیعی اجتماع قرار گیرد—عاملی که مستقیماً بر عزتنفس، انگیزه و کیفیت زندگی اثر دارد.
در سطح نظام سلامت، تأکید بر تشخیص زودهنگام یک راهبرد اقتصادی نیز هست. هزینه درمانهای اولیه یا برنامههای پیشگیرانه بهمراتب کمتر از هزینه مراقبتهای سنگین در مراحل پیشرفته بیماری است. کشورهایی که نظام غربالگری مؤثر در زمینه بیماریهای مزمن، رشدی و روانی دارند، نهتنها میزان ناتوانی مزمن را کاهش دادهاند بلکه بار اقتصادی ناشی از درمانهای بلندمدت را نیز کم کردهاند.
درمان سریع نیز در ادامه همان رویکرد قرار میگیرد. بسیاری از اختلالات در صورت شناسایی زودهنگام اما تأخیر در شروع درمان، همچنان میتوانند پیشرفت کنند. درمان سریع به معنای شروع فرایندهای تخصصی بهمحض تشخیص و پیش از تشدید آسیب است. در برخی حوزهها مانند آسیب مغزی، تأخیر چندروزه میتواند تفاوت میان بازگشت کامل عملکرد گفتاری و ازدسترفتن دائمی مسیرهای زبانی باشد. در بیماریهای التهابی یا عصبیعضلانی نیز، تأخیر در مداخله به افزایش تخریب سلولی و کاهش توان ترمیم منجر میشود.
در نهایت، میتوان گفت که تشخیص زودهنگام و درمان سریع نهتنها راهبردی پزشکی، بلکه نگرشی انسانی است؛ تلاشی برای بازگرداندن زندگی پیش از آنکه آسیبها ریشهدار شوند. این اصل یادآور آن است که هر لحظه تعلل، فرصتی از دسترفته برای بازسازی سلامت است. در جهانی که فناوریهای تشخیصی دقیقتر، دادههای بالینی گستردهتر و آموزش عمومی پیشرفتهتر شدهاند، زودتشخیصی باید نه یک استثنا، بلکه قاعده اصلی سلامت و توانبخشی مدرن باشد؛ چراکه بازگرداندن تندرستی هر فرد، بازسازی بخشی از تعادل جامعه است.
مقدمه
اختلالات تغذیه از جمله پیچیدهترین و چندعاملیترین چالشهای سلامت روان و جسم در قرن حاضر محسوب میشوند. این اختلالات برخلاف سوءتغذیه ساده، از درهمتنیدگی مؤلفههای زیستی، روانی، شناختی، فرهنگی و اجتماعی ناشی میشوند و میتوانند به طیف گستردهای از مشکلات فیزیولوژیک، عاطفی و رفتاری منجر شوند. تعریف بنیادین اختلال تغذیه بر حضور الگوهای غیرعادی و ناسالم در رفتارهای خوردن، ادراک بدن و تنظیم هیجان استوار است. در بسیاری از موارد، این الگوها رابطهای مستقیم با تصور فرد از بدن، عملکرد روانی و ساختارهای پاداش مغزی دارند. امروزه سازمان جهانی بهداشت (WHO) و انجمن روانپزشکی آمریکا (APA) سه اختلال اصلی در این حوزه را معرفی میکنند: بیاشتهایی عصبی (Anorexia Nervosa)، پرخوری عصبی (Bulimia Nervosa) و اختلال پرخوری افراطی (Binge Eating Disorder).
اختلالات تغذیه میتوانند بهصورت مزمن، عودکننده و گاه تهدیدکننده حیات باشند. بر اساس گزارشها، نرخ مرگومیر ناشی از بیاشتهایی عصبی از هر اختلال روانی بالاتر است. پژوهشهای جدید نیز نشان میدهند که بخش قابلتوجهی از نوجوانان از درجهای از نارضایتی از بدن و رفتارهای تغذیهای غیرطبیعی رنج میبرند، که میتواند زمینهساز تحول شکل بالینی این اختلالات شود. بنابراین شناخت دقیق مکانیسمهای بروز، عوامل خطر و روشهای درمانی زودهنگام اهمیت حیاتی دارد.
بینش زیستی در اختلالات تغذیه
مطالعات علوم اعصاب نشان دادهاند که اختلالات تغذیه تنها ناشی از فشارهای اجتماعی یا تجربههای روانی نیستند، بلکه ریشههای نوروبیولوژیکی معینی نیز دارند. نظام پاداش مغزی که عمدتاً درگیر ترشح دوپامین در نواحی نوکلیوس اکومبنس (Nucleus Accumbens) و قشر اوربیتوفرونتال است، در این بیماران دچار تنظیم نابجا میشود. در بیاشتهایی عصبی، مغز فرد ممکن است از عدمخوردن یا کنترل شدید کالری نوعی احساس «پاداش» دریافت کند، در حالی که در پرخوری، نظام پاداش بیشفعال شده و چرخهی اجبار به خوردن بدون رضایت فعال میشود.
بهعلاوه، محور هیپوتالاموس–هیپوفیز–آدرنال (HPA) تحتتأثیر اختلالات تغذیه دچار تغییر میشود. سطح کورتیزول (هورمون استرس) معمولاً بالا بوده و چرخه تنظیم گرسنگی و سیری به هم میریزد. ژنهایی مانند BDNF و 5-HTTLPR که در متابولیسم سروتونین و پلاستیسیته عصبی نقش دارند، نیز در برخی مطالعات با آمادگی ژنتیکی برای این اختلالات مرتبط دانسته شدهاند.
بیاشتهایی عصبی (Anorexia Nervosa) در اختلالات تغذیه
بیاشتهایی عصبی با کاهش شدید وزن بدن، ترس بیمارگونه از چاق شدن، و تصویر تحریفشده از بدن مشخص میشود. افراد مبتلا اغلب کالری دریافتی خود را بهشدت محدود کرده و فعالیت بدنی افراطی انجام میدهند. بر اساس DSM‑5، دو زیرگروه اصلی برای این اختلال تعریف میشود:
۱. نوع محدودکننده که در آن فرد از پرخوری یا پاکسازی اجتناب کرده و تنها از طریق محدودیت غذایی و ورزش افراطی وزن خود را پایین نگه میدارد.
۲. نوع پرخوری–پاکسازی که در آن فرد دورههایی از پرخوری دارد اما بلافاصله رفتارهای جبرانی مانند استفراغ القایی یا مصرف ملین انجام میدهد.
در سطح فیزیولوژی، بیاشتهایی منجر به کاهش متابولیسم پایه، آمنوره در زنان، برادیکاردی، افت فشار خون و اتساع معده میشود. از دید روانی، کمالگرایی، نیاز به کنترل و ترس از رشد استقلال از ویژگیهای بارز شخصیتی در این بیماران است. درمان این اختلال معمولاً نیازمند مداخله چندرشتهای شامل تغذیه درمانی، رواندرمانی (بهویژه CBT-E) و در شرایط بحرانی بستری پزشکی است.
پرخوری عصبی (Bulimia Nervosa) در اختلالات تغذیه
در پرخوری عصبی، بیمار چرخهای از خوردن حجم زیاد غذا در مدت کوتاه و سپس استفاده از رفتارهای پاکسازی (استفراغ، داروهای مدر یا ملین، روزهداری یا ورزش افراطی) را تجربه میکند. برخلاف بیاشتهایی، وزن افراد معمولاً در محدوده طبیعی یا کمی بالاتر است. فرد احساس میکند کنترل خود را بر خوردن از دست داده و پس از آن دچار احساس گناه و شرم میشود.
اختلال پرخوری عصبی غالباً با بیثباتی هیجانی و عزتنفس پایین همراه است. از دید نوروشیمیایی، عدم تنظیم سروتونین در مسیرهای میانمغزی موجب تغییر در احساس سیری و پاداش غذایی میشود. مداخلات رواندرمانی بر محور بازشناسی افکار خودانتقادی، آموزش مهارتهای تنظیم هیجان، و اصلاح الگوهای شناختی بدبدنپنداری استوارند. داروهایی مانند SSRIs (فلوکستین) نیز برای کاهش دفعات پرخوری و بهبود خلق مؤثر شناخته شدهاند.
اختلال پرخوری افراطی (Binge Eating Disorder)
اختلال پرخوری افراطی ویژگیهایی مشابه پرخوری عصبی دارد، اما بدون رفتارهای پاکسازی است. افراد در دورههایی کنترل خود را از دست داده و مقادیر زیادی غذا صرف میکنند، حتی در نبود گرسنگی. این اختلال یکی از شایعترین اختلالات تغذیه در بزرگسالان و بهویژه در جمعیتهایی با چاقی مفرط محسوب میشود.
پیامدهای جسمانی شامل دیابت نوع ۲، افزایش فشار خون، سندرم متابولیک و اختلالات خواب است. از نظر روانی، افسردگی، اضطراب و شرم اجتماعی شایعترین همابتلاییها هستند. درمان این اختلال بر پایه درمان شناختی–رفتاری متمرکز بر کنترل تکانشگری و برنامههای اصلاح سبک زندگی است. تحقیقات جدید نیز تأثیر مثبت تحریک مغزی غیرداخلی (مانند tDCS بر DLPFC) را در کاهش میل به پرخوری نشان دادهاند.
اختلالات تغذیه خاص دیگر
علاوه بر سه نوع اصلی، گروهی از اختلالات کمترشناختهشده نیز در این حوزه قرار دارند:
- اختلال اجتنابی–محدودکننده مصرف غذا (ARFID): در این وضعیت، فرد از برخی بافتها، بوها یا رنگهای غذا اجتناب میکند بدون آنکه نگرانی از چاقی داشته باشد. این مشکل عمدتاً در کودکان دیده شده و ریشه در حساسیتهای حسی و اضطراب دارد.
- اختلال نشخوار (Rumination Disorder): بازگرداندن مکرر غذا از معده به دهان برای جویدن مجدد یا تفکردن. اغلب در کودکان یا افراد با ناتوانی شناختی مشاهده میشود و از نظر فیزیولوژیک با اختلال در بازتاب بلع مرتبط است.
- پیکا (Pica): تمایل پایدار به خوردن مواد غیرخوراکی مانند خاک، گچ یا یخ، که میتواند به کمبودهای تغذیهای، دیابت بارداری یا مسمومیت منجر شود. این اختلال نیازمند مداخلات روانپزشکی و تغذیهای همزمان است.
فاکتورهای خطر و زمینههای ایجاد
هیچ عامل واحدی نمیتواند بروز اختلال تغذیه را توضیح دهد. عوامل خطر را میتوان به چند حوزه تقسیم کرد:
۱. عوامل ژنتیکی و زیستی: وجود سابقه خانوادگی یا نوع خاص تیپ بدنی (مثل متابولیسم پایین یا وزن طبیعی پایین) خطر را افزایش میدهد.
۲. عوامل روانشناختی: کمالگرایی، نیاز به تأیید بیرونی، افسردگی، اضطراب و وسواس فکری از زمینههای مشترک محسوب میشوند.
۳. عوامل فرهنگی–اجتماعی: فشارهای رسانهای برای داشتن اندام لاغر، فرهنگ رژیمگیرایی افراطی، و استانداردهای زیبایی غیرواقعی از مهمترین فاکتورها هستند.
۴. تجربیات آسیبزا: مورد آزار قرار گرفتن، طرد اجتماعی یا تمسخر از سوی دیگران به دلیل ظاهر، میتواند محرک اصلی آغاز اختلال باشد.
۵. عوامل خانوادگی: کنترل بیشازحد والدین، نزاعهای خانوادگی یا الگوبرداری از والدینی با رفتار غذایی ناسالم.
ترکیب این عوامل، مدارهای مغزی مرتبط با کنترل تکانشگری و پردازش پاداش را تضعیف کرده و فرد را در دور باطل محدودیت–پرخوری گرفتار میکند.
پیامدهای جسمانی و شناختی در اختلالات تغذیه
اختلالات تغذیه در صورت تداوم، تأثیرات مخربی بر تمامی سیستمهای بدن دارند. کمبود مواد مغذی، اختلال الکترولیتی، کاهش تراکم استخوان (استئوپنی)، نارسایی قلبی و آسیب کلیوی از عوارض شایع بیاشتهایی عصبی هستند. در پرخوری عصبی، استفراغ مکرر سبب فرسایش دندانها، زخم مری و کاهش پتاسیم خون (هیپوکالمی) میشود که میتواند آریتمی قلبی ایجاد کند.
از منظر شناختی نیز، بیماران در حوزههای توجه، تصمیمگیری و سرعت پردازش دچار نقص میشوند. کاهش حجم ماده خاکستری در بخشهایی از قشر پیشپیشانی و هیپوکامپ گزارش شده است. این نقصها گاه با بازگشت وزن و بهبود تغذیه قابل ترمیماند، اما در موارد مزمن ممکن است پایدار بمانند.
اصول درمان و مداخله چندرشتهای
درمان اختلالات تغذیه نیازمند رویکردی چندرشتهای (Multidisciplinary) است که پزشک، روانپزشک، روانشناس بالینی، گفتاردرمانگر (در صورت مشکلات بلع)، تغذیهدان و کاردرمانگر در آن نقش دارند. مراحل وظیفهای درمان شامل موارد زیر است:
۱. بازگرداندن ثبات پزشکی: در بیاشتهایی، احیای وزن و سطح الکترولیتها در اولویت است. تغذیه تدریجی باید با پایش عملکرد قلبی و گوارشی انجام شود تا سندرم بازتغذیه (Refeeding Syndrome) پیش نیاید.
- درمان شناختی–رفتاری (CBT‑E): مؤثرترین رویکرد رواندرمانی است که بر اصلاح ادراک بدنی، باورهای ناسازگار و آموزش مهارتهای تنظیم هیجان تمرکز دارد.
- درمان خانوادگی (Family-Based Therapy): بهویژه در نوجوانان بسیار مؤثر است و هدف آن مشارکت خانواده در حمایت از تغذیه سالم و حذف الگوهای کنترلگر است.
- دارودرمانی: استفاده از داروهای ضدافسردگی (SSRIs) مانند فلوکستین برای پرخوری و اضطراب، و داروهای ضدروانپریشی آتیپیک برای بیاشتهایی جهت افزایش وزن و کاهش افکار تحریفشده بدنی.
- توانبخشی تغذیهای و گفتاردرمانی: برای آموزش دوباره بلع درست، لذت از غذا و اصلاح حساسیتهای دهانی، خصوصاً در بیماران ARFID یا بیاشتهایی مزمن.
حتی پس از بهبود، پیگیری بلندمدت اهمیت دارد زیرا میزان عود بالا است. مداخلات مبتنی بر ذهنآگاهی، بازتوانی شناختی و فعالیت بدنی نظارتشده میتوانند مانع بازگشت علائم شوند.
پیشگیری، آگاهی اجتماعی و جمعبندی
پیشگیری از اختلالات تغذیه باید بر پایه آموزشهای زودهنگام در مدارس و رسانهها بنا شود. ارتقای سواد تغذیهای، آموزش پذیرش بدن و کاهش فشارهای فرهنگی درباره ظاهر میتواند نخستین گام باشد. ارائه تصویرهای متنوع از بدن در رسانهها، ممنوعیت تبلیغات رژیمگیرایی غیرعلمی و حمایت از برنامههای سلامت روان در نوجوانان از مؤثرترین استراتژیها محسوب میشوند.
از دید توانبخشی، تمرکز بر مداخله زودهنگام نقش کلیدی دارد: هرچه درمان زودتر آغاز شود، احتمال بازگشت عملکرد فیزیولوژیک طبیعی بدن و بهبود تصویر بدنی بیشتر است. همچنین، همکاری بین رواندرمانی، تغذیه بالینی و علوم اعصاب به درک عمیقتر از سازوکارهای مغزی و تولید درمانهای هدفمند کمک میکند.
در نهایت باید تأکید کرد که اختلالات تغذیه نه ضعف اراده، بلکه بیماریهای واقعی با پایههای عصبی و روانیاند. نگاه جامعه باید از سرزنش فرد به سوی درک، حمایت و درمان علمی معطوف شود. بازگرداندن تعادل میان ذهن، بدن و غذا مستلزم تغییر نگرش فردی و جمعی است. در جهانی که تصویر بدن در فضای مجازی گاه با واقعیت فاصله دارد، توجه به سلامت روان و تغذیه سالم نه تنها وظیفهی فرد، بلکه مسئولیت اجتماعی ماست.